تبليغاتX
آسمان زندگی من
   

دوست یا دشمن ... مسئله این است.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1387 توسط نسرین شکوری  | 

داستاني از منوچهر احترامي

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن  به دنيا مي آيند

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!

 




امیر نبینم اشکت را...

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 توسط نسرین شکوری  | 

 

 روزى که اميرکبير به شدت گريست

  سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود.  هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن

 دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند. روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند.  در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز. چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينانخود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند.امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند.




نه تنها مردی... امثال تو هم فوت شدند

نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 توسط نسرین شکوری 

شاید واقعاْ دلیلی برای همیشه دوست داشتن یک فرد نباشه... من از امروز با تو همانم که با دیگرانم...

***

دیشب بابایی رفت... فردا می آد .... فردا می ره تا ۱۵ روز نمی آد... من دلم تنگ میشه... زیاد...

خسته ام... دختره احمق...




بی بی گل دنیا دو روزه

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 توسط نسرین شکوری  | 

وقتی کسی رو دوست داری حتماْ دلیلی نداره که توی مسائل فردی اش دخالت کنی.

وقتی کسی رو دوست نداری اما حق دخالت در مسائل فردی شو هم نداری. اما اگه به مسائل اجتماعی تو دست یازی کنه می بایست که جای خودش نشونده بشه.

من دوستش دارم . نمی دونم چرا؟ نه عقایدشو قبول دارم. نه اونقدر دختر خوشگلیه که بگم بخاطر ظاهرشه. نه حتی منفعت خاصی برام داره. فقط روزی ۸ ساعت از زندگی مو کنارشم.

اون هم رای نمی ده اما حداقل گوش می کنه که چرا من رای می دم. اون هم آرایش می کنه حتی گاهی اون قدر که شبیه مادر اکبر عبدی توی "ننه ننه من گشنمه می شه" . اما وقتی لازمه کار تبلیغاتو انجام بده حجم لبش ۳ برابر نمی شه. بلکه ساده تر.

اون بیشتر از حدی که من دارم برای آدما ارزش قائله واسه همین همیشه بیش تر از من دلخور و بیش تر از من شاد می شه.

دلم می خواد سعادت مند باشه. اما این سعادت در تحقیر احساسش توسط من نیست.

یه جادوگر به جونش افتاده و داره ریز ریز با رضایت خودش جونشو می مکه. یه مدت جادوگر مشغول مکیدن اکسیر حیات دیگران بود. حالا اون جادوگر دوباره برگشته و می خواد قفل مهر و موم اکسیر حیات عاطفه ی دنیا رو بمکه.

ای صاحب طبیعت. به این دختر کمک کن. فقط به خاطر من.




خورشید خانم چارقد مشکی نمی خواد مثل شما با این سرو شکل و لباس سفره نور ما ...

نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 توسط نسرین شکوری  | 

خورشید.... خورشید مهربوم من... شاید تا وقتی کسی رصد های سرد رو روی پشت بوم قصر بهرام تجربه نکرده باشه معنی گرمای دلنشین تو رو درک نکنه... وقتی دست مهربون تو پوست آدمو نوازش میده... هیچ نوازشی نمی تونه جای اونو بگیره...

فردا ۱۱ مرداد ۱۳۸۷ ساعت ۲.۵ بعد از ظهر یه خورشید گرفتگی داریم. این خورشید گرفتگی در ایران به صورت جزئی دیده می شود. اما در نواری از کشور روسیه چین و مغولستان به طور کامل دیده می شود. شهر نووسیبریسک امسال میزبان بیشترین درصد گرفت خواهد بود.

 




من نمی خوام گواهی نامه بگیرم. به کی بگم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 توسط نسرین شکوری  | 

میرداماد

این تصویر از طبقه نهم برج پایتخت گرفته شده. همه این ماشین ها به جز ۲ پراید سفید و یشمی در سمت چپ تصویر پارک هستند.

رانندگی توی شهر این روز ها به بزرگ ترین اختلاف زناشویی ما تبدیل شده.چون من نمی تونم توی خیابون به راننده هایی که خلاف می کنن فوش ندم و مهران صبور تر از منه. آدم از حرکت توی این شهر اعصاب قروچه می گیره. رانندگی دیوونه واره. کاش تو راننده عزیز رعایت کنی.




هوووووووووووورااااااااااااااااااااا

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 توسط نسرین شکوری  | 

2 تا خبر خوب و همین.
1- این ترم به طرز اعجاب آوری پاس شد.........
2- ما رفتیم خونموووووووووووووووووووووووون...





هیولایی به نام ایران

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 توسط نسرین شکوری  | 

دیروز پس از مدتهای بسیار بسیار طولانی رفتیم کوه. پناهگاه پلنگچال رو توی هوای بسیار مطبوعی طی کردیم. حتی نمی از بارون هم بود. با دوستانی بودیم که گذشته از اینها با همان ها مجردی کوه می رفتیم. اما دیروز همه با نوعی متفاوت از رابطه با هم بودیم. یه جورایی متاهلی رفتیم کوه.
همه چیز خوب بود. اما کاش آدمهایی که دیروز من در مسیر درکه دیدم هموطنم نبودند. من به عنوان یک زن ایرانی از دیدن چنین افرادی خجالت کشیدم. زن ها مرد ها دخترها و پسر ها حتی مردهای زن نما و زن های مرد نما آنجا فریاد می زدند ما پوچیم... ما آمده ایم تا فریاد اعتراضمان را در درون خودمان خفه کنیم. کوه... این نماد استقامت هم دیگر توان تحمل دیدن این همه بیچاره در دامن خود نداشت. گشت ارشاد؟؟؟ کدام ارشاد؟ مگر در وطن من ارشادی هم جز "باید" وجود دارد؟
جمله ی علی دیروز حرف من بود. " اینجا کشور من نیست. من به جای دیگری تعلق دارم" و من امروز می گویم. من از ایران من از ایرانیانی که دیروز بدن نمایی، خودفروشی، خماری، نعشگی و مستی می کردند می ترسم.
کاش پرده ای بود و دیروز یا مرا از دید آنها یا آنها را از دید من مخفی می ساخت.
می ترسسسسسسسسسسسسسم....




بسپار به دست روزها...

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 توسط نسرین شکوری  | 

لحظه ها که می گزرد هیچ کس از خود نمی پرسد چطور؟؟ من چه می کنم برای پیش رفتن این زمان. زمان بی من معنی دارد؟ من نباشم زمان کجاست؟

خدا؟ سرنوشت؟ قسمت؟ این احمق ها کیستند که همیشه همه چیز را می خواهند که من نمی خواهم اما به صلاح است؟

همه هر گ..ی دلشان می خواهد می خوردند و بعد تقصیر بر گردن روزگارو زمانه است.

این فرهنگ پدر مسیح است؟؟

من انسانم . من جزئی از طبیعتم که جز خودش خودش بر او فرمان می راند.

کجای قانون طبیعت را قسمت نوشته؟ اگر روزگار بخواهد e=mc2 می شود؟

اگر خدا قسمت کند زمین دارای جاذبه می شود؟؟؟ نه من دنیای شلمشوربای قسمت ها و روزگار ها را نمی خواهم . من زندگی آرام می خواهم. جایی که مادر از عروس نشدن دختر حقارت نکند و پدر پسری بیش نباشد. من خواهرم را می خواهم. من از نسل بی منطق سرنوشت ها وقسمت ها متنفرم

می روم... اینجا جای حماقت است.




اشک نریز آسمان جای ستاره بیش از این ندارد

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 توسط نسرین شکوری  | 

امسال اولین سالیه که منم به عنوان روز زن کادو گرفتم. خوبه که هی به مناسبت های مختلف آدم کادو بگیره. ولی من فکر کنم باید این سنتو از خونمون بر دارم که آدم واسه خانم خونه وقتی کادو می خره لوازم خونه بخره... اهه چه معنی داره. باید واسه خود خانم خونه بخرن. البته اگه بشقاب بود اشکال نداره.

یه خبر خوب شاهین جعفرزاده داره میاد ایران.... کلی دلم تنگ شده بود.  حتماْ سحر الان کلی شاده... هر چی باشه بابا بهتر از عموه.

من هنوز امتحان دارما...D: ولی ۸ تیر تموم میشه و من ۹ تیر توی خونمون مستقر می شم.

۴۰ روز گذشت... دلم براش تنگ شده... گاهی فکر می کنم اگر بود چقدر همه چیز می تونست بهتر باشه... خود خواهم... دلم واقعاْ براش تنگ شده... خاله زهره که بیاد شاید اوضاع کمی بهتر بشه. این شبهای جشنو دوست ندارم... همه اش صدای بوق های ممتد و مقطع ماشین های گل زده اس. من هنوز برای بی تفاوت بودن آماده نیستم. کاش بریم رصد. باید با آسمون یه پیمان ببندم.

 

 




دوست یا دشمن ... مسئله این است.
امیر نبینم اشکت را...
نه تنها مردی... امثال تو هم فوت شدند
بی بی گل دنیا دو روزه
خورشید خانم چارقد مشکی نمی خواد مثل شما با این سرو شکل و لباس سفره نور ما ...
من نمی خوام گواهی نامه بگیرم. به کی بگم.
هوووووووووووورااااااااااااااااااااا
هیولایی به نام ایران
بسپار به دست روزها...
اشک نریز آسمان جای ستاره بیش از این ندارد
مهر استاد- Hitech- اوباما یا مک کین. مسئله این است.
مفت خوری هم عالمی دارد...
شبهای گلوبندک-آلودگی نوری- مهمانی شب ایتالیا (آره جمله بساز!!)
شور زندگی
گربه خپل خونه ما ...
کسوف-ماه عسل-عروسی (می خواهم زنده بمانم)
روزهای زندگی
آسوده بخواب که ما بیداریم