تبليغاتX
آسمان زندگی من
روزنامه ها و شبنامه ها
امروز تولد منه. از يك ماه قبل خيلي براش ذوق داشتم. اما حالا ندارم. حتي نمي دونم چرا! حتي يه كمي هم دپم. دلم مي خوست پيش مامان و بابام بودم. دلم براشون تنگ شده. دلم مي خواست پيش خواهرم بودم كه سورپرايزم مي كرد. دلم مي خواست يه عالمه كادوي ريز و درشت بدردنخور از دوستام مي گرفتم. ميرفتم تنهايي كافي شاپ و خودمو به هات چاكلت با براوني و بستني مهمون مي كردم. دلم ميخواست برم رصدخونه و به مناسبت تولدم يه جعبه شيريني مي گرفتم و مي بردم. بعد با اقاي نوروزي تا نشر باغ پياده ميرفتيم و يه چرخي ميزديم.
اما در عوض همه اينها من امروز صدها تولد مبارك دريافت مي كنم از ادم هاي ريز و درشتي كه شايد يكبار هم نديده باشم. اين معجزه ي اجتماع مجازيه. امروز نميدونم چرا تنها روزيه كه فيس بوك رو دوست ندارم. نسيم از المان، بهدخت از ايران، ازاده از امريكا و ده ها نفر از خاطره هاي زيباي من تولدم رو تبريك مي گن اما نيستن!!!من هم نيستم!!! ماها ديگه به جز عكس پروفايل و استاتوس فيس بوك هيچي براي هم نيستيم!!!!

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 10:14  توسط نسرین شکوری  | 

اينكه ادم گاهي نظر بقيه اينقدر براش مهم مي شه بخاطر اينه كه ادها رو دوست داره. يادمه اون موقع ها كه ادمها رو انقدر دوست نداشتم راحت تر زندگي مي كردم. فكر اينو نمي كردم كه الان فلاني راجع بهم چه فكري مي كنه و بيساري از دستم ناراحت شده يا نه.
سختيش اونجايي كه مجبوري خودت خواسته هاتو سانسور كني تا بقيه ناراحت نشن. اما گاهي واسه اين به نظر ادمها اهميت مي دي كه از تنهايي مي ترسي. من فكر كنم از وقتي ترس از تنهايي اومده سراغم شروع كردم به سانسور كردن خودم. اما اين اژدهاي نامرد هر دم از يه جايي سر باز مي زنه و دهن ادمو سرويس مي كنه. اما از دست اين اژدها. گاهي وقتا از اينكه نمي تونه خودشو سانسور كنه ازش بدم مي اد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 1:5  توسط نسرین شکوری  | 

مي توان گريست مي توان خنديد
مي توان از لحظه بيش از آن لحظه استفاده كرد و يا گاهي لحظه ها جريمه اي براي عقب گرد خواهند بود
من به تازه گي متوجه يك چيز جديد در خودم شدم
من قابليت اين رو دارم كه تا سر حد مرگ از يك لحظه لذت ببرم و تمام عناصر اون لحظه رو زندگي كنم. و در مقابل مي توانم چنان از يك لحظه متنفر باشم كه راضي به مرگ شوم. 
اين شادي ها مي تونن بسيار كوچك اما بسيار عميق در من باشند. و غمهايي بسيار سطحي اما باعث دردهايي بسيار بزرگ. در كل من تعادل را چنان كه بايد حس نمي كنم. شايد براي همين است كه تصميماتم بسيار سريع و گاهي چنان موفق و گاهي بسيار خجالت اورند. 
حتي نمي دانم اين خوب است يا بد؟ هر چه هست منم. اين منم. نسرين. نمي توانم دو رو باشم. نمي توانم حتي دو تا باشم. من يكي هستم. يك نام دارم و ان نسرين است. دختر مردي بزرگ و همسر مردي محترم. من خودم را با محيطم تعريف مي كنم. با روابطم با احساساتم نسبت به انچه مي بينم و مي شنوم. نسرين يك عكس العمل از انچيزي است كه دريافت مي كند. يك بازخورد از يك برخورد. 
ذره ذره ي محيط پيرامون نقش پيكره من است. من طبيعتم. عشقم. تنفرم. اعتمادم. دروغم. زيبايم. انسانم. خوشحالم كه انسانم. خوشحالم كه نسرينم. خوشحالم كه خوشحالم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 21:10  توسط نسرین شکوری  | 

نوشتن بعضي يادداشت ها ممكنه بعضي ها رو ناراحت كنه و اين يكي از اونها ست. حداقل شخص خودمو ناراحت مي كنه و اگر كس ديگه اي نوشته بود حسابي بهش مي توپيدم و انتقاد مي كردم. 

مي خوام راجع به يه انقراض فرهنگي صحبت كنم. فرهنگي كه به مهمان نوازي و رفعت و حمايت و پشت هم بودن معروف بود. فرهنگي كه مي گفت ميازار حتي موري كه دانه كش است. كه جان دارد و جان شيرين خوش است. اين فرهنگ روزي شروع به سمت انقراض كرد كه جان ارزش اخلاقي خودشو از دست داد. به قول اين شاعر كه مي گه بس كه زندگي نكرديم ترسي از مردن نداريم. مردن اتفاق بسيار ساده اي شده و من نمي دونم چرا. بعضي ها مي گن شايد چون هر سال ١٢ تا امام داريم كه ميميرن ولي هيچي نميشه اونقدر كه ساله ديگه همون موقع دوباره ميميرن. مي شه حدس زد وقتي از شرايط موجود راضي نباشي و راهي براي تغيير نداشته باشي و اون شرايط اونقدر غير انساني باشه كه امكان تطابق نباشي مجبور مي شي به خودت وعده يك سرزمين موعود بدي كه بعد از زندگي رغت بار اين دنيا بخاطر تمام سختي هايي كه تحمل كردي بري به بهشت و اونجا هر چيزي كه ارزوشو داشتي بهت ميدن. خوب هر عقل عاقلي مرگ رو به زندگي ترجيح ميده تا جايي كه براي ديدن كشته شدن بچه ١٧ ساله اي ١٥٠٠٠ نفر براي بازديد ساعت ٥ صبح جمع مي شوند!!!!!!!

كشور من شايد فقط يك كشتي نوح مي خواهد!!!!! 

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 13:16  توسط نسرین شکوری  | 

خوب همون طور که گفتم چیزی ندارم بنویسم فقط همینجوری گفتم بیام سلامی بکنم.

فقط یه چیزیو گفتم بگم.

بعضی وقتا یه خوشی گذرایی تو زندگی آدم می آد که خیلی دلنشینه. اما همه خوشی های قبلی آدمو تحت تاثیر قرار میده و گند می زنه به هرچیزی که یه روزی فکر می کردی خوشحالی از داشتنش. با اینکه خوشیه اما در حقیقت ناخوشیه. برآیند خوشی هارو که نگاه می کنی میبینی نه تنها خوش تر نیستی بلکه انگار همه غم عالم خراب شده تو دلت. 

پس نتیجه می گیرم آدم خوشیهای کوچیک و بزرگشو بهتره ترجیح بده به یه خوشیه ناخوش.

الان احساس خوشحالی بیشتری دارم حتی با اینکه ضربان قلبم به سرعت نورمال برگشته اما این حس اطمینان خاطر برام خوشی ممتد تری داره. از قلبم خوشحالم که می تونم باهاش حرف بزنم و درد دل کنم. تازه داریم دوباره زبون همو می فهمیم. هیچی بهتر از یه قلب زبون فهم نیست. مرسی قلب مهربون که اینقدر احمق نیستی!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 23:22  توسط نسرین شکوری  | 

واقعاً چرا؟ چرا من به عنوان یک زن 25 ساله ایرانی نمی توانم وقتی به یک موسیقی اسپانیایی گوش می کنم خودم را در کافه ای در بوینه سایرس تصور کنم؟ خیلی پاسخ ها به اینکه چرا ها وجود داره.  وقتی حتی در تئوری مشکلی نداره برای چنین خیال پردازی هایی باز هم در عالم واقع امکان چنین رخدادی نیست.

در عالم تئوری من دختری جوان و زیبا هستم و هر کافه ای از حضور دختری زیبا برای جلب مردان جوان و پولدار استقبال می کنه. در عمل اما کار کردن توی بار یا کافه یه کار چیپ حساب می شه و اگر از بدن تو برای جلب مشتری استفاده بشه، دیگه بد تر به منظله ی تن فروشی تلفی می شه. پس تو ناگهان از یک دختر نجیب و خانم تبدیل می شی به یک جنده ی تن فروش.

در عالم تئوری تو می تونی بری اسپانیا، آرژانتین، کوبا و یه عالمه کشور اسپانیایی زبان دیگه و شروع کنی یه زندگی ساده برا خودت بسازی. در عالم عمل اما، تو برای گرفتن ویزا باید 7 خان رستم رو بپیمایی تا جایی که ممکنه از تصمیمی که گرفتی منصرف بشی. و تازه در کشوری مثل اسپانیا که جزو اتحادیه اروپا هم هست احتمال اینکه بهت ویزا کاری بدن که تو بری تو بارسلونا یه کافه کوچولو پیدا کنی و شروع کنی زندگی کردن از 1 هزارم درصد هم کمتره. با این توجیه که این همه اسپانیایی بیکار هست چرا بیایم از مثلا ایران یه دختر بیاریم که اینجا زندگی کنه و کار کنه؟ اما هیچ کس به این نکته توجه نمی کنه که این دختره ایرانیه که شاید بخواد بیاد تو یه رستوران سالسا برقصه و رژ قرمز بزنه. شاید این فقط یه رویای کوچولو بیشتر نیست و اون دختر بجای فکر کردن به بالا و پایین کردن آمار های مهاجرت و رکود اقتصادی حاصل از بیکاری فقط می خواد اجازه رویا پردازی داشته باشه.

در عالم تئوری تو هر تصمیمی که بخوای می تونی برای زندگیت بگیری و به عنوان یک انسان مستقل اگر خواستی برای چند سال فقط یه جور متفاوت زندگی کنی، می تونی به راحتی این تصمیم رو بگیری. اما در عالم عمل برای یک دختر 25 ساله ایرانی این کمی امکانش کمه. اگر مجرد باشه و هنوز خونه بابا که هیچی نگو و نپرس چطور غیرت پدر اجازه بده دختر دسته گلش از وسط دانشگاه پاشه بره تو ینگه دنیا بشه رقاص یه کافه. اگرم متاهل باشه و تازه با این فرض که اونقدر خوشبخت باشه که همسرش تمام آزادی های دنیا رو بهش بده، اون وقت باید فکر کنی بخاطر یه رویای کوچولوی تو یکی دیگرو باید دنبال خودت راه بندازی و ببری جایی که هیچ نمی دونی چی انتظارتو می کشه. اصلا اگه اون بتونه کار مورد علاقه شو اونجا پیدا کنه یا نه؟ اگر بتونه با یه فرهنگ و زبان غریبه کنار بیاد یا نه. فکر کردن به اینکه سالهای جوونی کس دیگری به جز خودتو صرف خواسته های خودت کنی و ریسکی که این قضیه ممکنه تو آینده اون آدم بازی کنه، کل قضیه رویا پردازی رو منتفی می کنه. اصلا من و چه به خیال پردازی.

در عالم تئوری تو فقط کافیه کمی پول داشته باشی تا پایه های اولیه یه زندگی ساده رو تو یه کشور جدید بسازی و بعد از کار پیدا کردن کم کم زندگیتو بسازی. در عالم عمل اما؛ تو باید اول قبل از هر رویا پردازی حواست به جیب بابا جون یا آقا شوهر باشه. چرا؟ چون تو به عنوان یک ایرانی که جزء اتحادیه اروپا نیستی باید واسه خیلی چیزا پول بدی و هیچ ساپرتی هم نداری. در حقیقت هیچ پشتوانه ای نداری که اگر یه لحظه فکر کردی دیگه نمی خوای به رویات ادامه بدی احساس کنی مجبوری واگر نه از گرسنگی به رویای غذا می افتی.

در عالم تئوری تو می تونی یه کافه کوبایی تو تهروون بزنی و به جای مهاجرت برای رقصیدن تو یه کافه اسپانیایی، اسپانیا رو بیاری ایران. در عالم عمل اما؛ (این خنده دار ترین تیکه رویای امشبم بود) رقص؟ موسیقی؟ موهیتو؟ افتضاح تر از اون عکس چگوآرا رو دیوار کافه؟ اگر این کارا رو تو ایران بشه کرد من مطمئنم کل فلسفه حضور موانع بعدی  منتفی می شه. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 0:59  توسط نسرین شکوری  | 

He stole all of my happiness. Easily. Now i have to recover. I just need some moments. Thats all i need. I may never forgive him. He is the third person in my life which i add to my never forgiving list, but he is the bold one! 

I wished never see him, but i should. I just discovered new part of me, which was unknown for me before and i am so weak on it. Now i have to work on it to improve this part aswell. Not thinking is hard specially at night time. But thanks to music and face book it would be easier. Hopefully it will all go.

 Wish for easy and fast one.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 9:16  توسط نسرین شکوری  | 

رقصیدن یکی از هیجان انگیزترین کارها تو زندگی منه.

وقتی می رقصم خیلی هیجان زده می شم. هر رقصی می خواد باشه. از جوادی باشه تا سالسا.

اصلا گاهی تو اتوبوس که نشستم اهنگ قر دار که می آد تو گوشی موبایلم از تصور اینکه الان مثلا دارم می رقصم قلبم تالاپ تولوپ می کنه. 

موسیقی و رقصیدن دوای درد هاست. شاد می شم

فکر کنم به زودی زود برم کلاس رقص و یه رقصه لاتین درست و حسابی یاد بگیرم

thats such a sexy activity. 

ببخشید زدم کانال دوها

:D:D:

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 22:43  توسط نسرین شکوری  | 

گاهی در دنیا اتفاقاتی می افته که آدم می تونه ظرفیت خودشو بسنجه

من تو یک امتحان شکست خوردم. و ضربه امتحان چنان سنگین بود که نزدیک بود بشکنم

می تونم بگم شکستم

گاهی اما آدم با تلنگر کسی که حتی فکرش رو هم نمی کنه از خواب بیدار می شه. بیداره بیدار

صبح بخیر دنیا



+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 23:9  توسط نسرین شکوری  | 

دنیا عجب جایی شده.

همش اخبار بد. 130 نفر فقط امروز تو سوریه مردن. عراق نا امن تر از پارسال شده و سخنگوی دولت افغانستان استعفا داده. این وسط فقط آمنه بهرامی بود که رحم کرد و یه خبر از خبرهای بد امروز رو کم کرد.

امروز بی اختیار وقتی صحنه دست تکون دادن بشار اسد رو دیدم و یاد جنازه لت و پار ادم ها تو حما کردم جلوی ویترین رستورانی که شبکه خبرش روشن بود زدم زیر گریه. بی اختیار از دنیا دلم گرفت. نه من شادم نه بقیه مردم دنیا. باید یه فکری بکنیم. هم من هم دنیا. 

آخه این چه وضعیتیه من خودمو می کشم اونا هم ادمای دیگه رو. هر دو هم میگیم در شرایط موجود راه دیگه ای نیست و این بهترین راهه. اما مسئله اینجاست اگه من خودمو نکشم مجبورم برای خواسته هام کسه دیگه ای رو بکشم و اونا هم اگه مردم دیگه رو نکشن خودشون کشته می شن. پس چه باید کرد؟؟؟ منی که از مردن مردم غم دار می شم و به راحتی خودمو دارم می کشم؟؟؟؟ اگر نکشم می شم مثل اونا....

آخ که کاش روشی بود برای دانستن بیشتر...

دلم تنگ است... دلم کم کمک دارد جان میدهد. کاش زود تر جان این دل به لبم بیاید که فقط یک تف کردن بسش باشد. دلم را که تف کنم به گمانم زندگی خیلی شیرین تر شود. اصلا اگر شیرین هم نشود حداقل دیگر طعمی ندارد که نگران شور زدن ها و تلخ کامی هایش شد.

کاش آنطور که پیر شهر همیشه زمزمه می کند باشد و بتوانم نجوا کنم که "درست میشه" بالاخره "درست می شه" 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 2:53  توسط نسرین شکوری  |