تبليغاتX
آسمان زندگی من
آسمان زندگی من

روزنامه ها و شبنامه ها


من نمی خوام گواهی نامه بگیرم. به کی بگم.

میرداماد

این تصویر از طبقه نهم برج پایتخت گرفته شده. همه این ماشین ها به جز ۲ پراید سفید و یشمی در سمت چپ تصویر پارک هستند.

رانندگی توی شهر این روز ها به بزرگ ترین اختلاف زناشویی ما تبدیل شده.چون من نمی تونم توی خیابون به راننده هایی که خلاف می کنن فوش ندم و مهران صبور تر از منه. آدم از حرکت توی این شهر اعصاب قروچه می گیره. رانندگی دیوونه واره. کاش تو راننده عزیز رعایت کنی.

یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 توسط نسرین شکوری |

هوووووووووووورااااااااااااااااااااا

2 تا خبر خوب و همین.
1- این ترم به طرز اعجاب آوری پاس شد.........
2- ما رفتیم خونموووووووووووووووووووووووون...


شنبه بیست و دوم تیر 1387 توسط نسرین شکوری |

هیولایی به نام ایران

دیروز پس از مدتهای بسیار بسیار طولانی رفتیم کوه. پناهگاه پلنگچال رو توی هوای بسیار مطبوعی طی کردیم. حتی نمی از بارون هم بود. با دوستانی بودیم که گذشته از اینها با همان ها مجردی کوه می رفتیم. اما دیروز همه با نوعی متفاوت از رابطه با هم بودیم. یه جورایی متاهلی رفتیم کوه.
همه چیز خوب بود. اما کاش آدمهایی که دیروز من در مسیر درکه دیدم هموطنم نبودند. من به عنوان یک زن ایرانی از دیدن چنین افرادی خجالت کشیدم. زن ها مرد ها دخترها و پسر ها حتی مردهای زن نما و زن های مرد نما آنجا فریاد می زدند ما پوچیم... ما آمده ایم تا فریاد اعتراضمان را در درون خودمان خفه کنیم. کوه... این نماد استقامت هم دیگر توان تحمل دیدن این همه بیچاره در دامن خود نداشت. گشت ارشاد؟؟؟ کدام ارشاد؟ مگر در وطن من ارشادی هم جز "باید" وجود دارد؟
جمله ی علی دیروز حرف من بود. " اینجا کشور من نیست. من به جای دیگری تعلق دارم" و من امروز می گویم. من از ایران من از ایرانیانی که دیروز بدن نمایی، خودفروشی، خماری، نعشگی و مستی می کردند می ترسم.
کاش پرده ای بود و دیروز یا مرا از دید آنها یا آنها را از دید من مخفی می ساخت.
می ترسسسسسسسسسسسسسم....

شنبه پانزدهم تیر 1387 توسط نسرین شکوری |

بسپار به دست روزها...

لحظه ها که می گزرد هیچ کس از خود نمی پرسد چطور؟؟ من چه می کنم برای پیش رفتن این زمان. زمان بی من معنی دارد؟ من نباشم زمان کجاست؟

خدا؟ سرنوشت؟ قسمت؟ این احمق ها کیستند که همیشه همه چیز را می خواهند که من نمی خواهم اما به صلاح است؟

همه هر گ..ی دلشان می خواهد می خوردند و بعد تقصیر بر گردن روزگارو زمانه است.

این فرهنگ پدر مسیح است؟؟

من انسانم . من جزئی از طبیعتم که جز خودش خودش بر او فرمان می راند.

کجای قانون طبیعت را قسمت نوشته؟ اگر روزگار بخواهد e=mc2 می شود؟

اگر خدا قسمت کند زمین دارای جاذبه می شود؟؟؟ نه من دنیای شلمشوربای قسمت ها و روزگار ها را نمی خواهم . من زندگی آرام می خواهم. جایی که مادر از عروس نشدن دختر حقارت نکند و پدر پسری بیش نباشد. من خواهرم را می خواهم. من از نسل بی منطق سرنوشت ها وقسمت ها متنفرم

می روم... اینجا جای حماقت است.

سه شنبه یازدهم تیر 1387 توسط نسرین شکوری |

اشک نریز آسمان جای ستاره بیش از این ندارد

امسال اولین سالیه که منم به عنوان روز زن کادو گرفتم. خوبه که هی به مناسبت های مختلف آدم کادو بگیره. ولی من فکر کنم باید این سنتو از خونمون بر دارم که آدم واسه خانم خونه وقتی کادو می خره لوازم خونه بخره... اهه چه معنی داره. باید واسه خود خانم خونه بخرن. البته اگه بشقاب بود اشکال نداره.

یه خبر خوب شاهین جعفرزاده داره میاد ایران.... کلی دلم تنگ شده بود.  حتماْ سحر الان کلی شاده... هر چی باشه بابا بهتر از عموه.

من هنوز امتحان دارما...D: ولی ۸ تیر تموم میشه و من ۹ تیر توی خونمون مستقر می شم.

۴۰ روز گذشت... دلم براش تنگ شده... گاهی فکر می کنم اگر بود چقدر همه چیز می تونست بهتر باشه... خود خواهم... دلم واقعاْ براش تنگ شده... خاله زهره که بیاد شاید اوضاع کمی بهتر بشه. این شبهای جشنو دوست ندارم... همه اش صدای بوق های ممتد و مقطع ماشین های گل زده اس. من هنوز برای بی تفاوت بودن آماده نیستم. کاش بریم رصد. باید با آسمون یه پیمان ببندم.

 

 

چهارشنبه پنجم تیر 1387 توسط نسرین شکوری |



من روز 29 اردیبهشت یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت ازدواج کردم.
خاطرات زندگی مشترک حتماً اونقدر هیجان آور خواهد بود که قابل ثبت باشه...

nasrin.shakoori@gmail.com

RSS 2.0

Design By Parstheme