|
این روز ها همش فکر فرارم. نمی دونم اصلاً به این حس می گن فرار یا پناه جویی.
من از نام ایران خوشم میاد از آب و هواش خوشم می آد. اما از بودن توش خوشم نمی آد. شاید این حقیقت است که، صدای دهل شنیدن از دور خوش است.
دلم شادی می خواد. عصر ها که از سر کار برمیگیرم همه خستن. همه منگن. همه عصبانی ان. فاصله ۲۰ دقیقه ای که توی راهم همه این انرژی ها رو به من هم منتقل می کنه.
دیروز که مهران اومد سر کار دنبالم. وقتی رسیدم خونه دیدم نه خسته ام نه عصبانی. فهمیدم این کار نیست که آدمو خسته می کنه این زندگی توی این شهره که خسته کننده اس.
می خوام برم. |